سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 

زیبایی دانشمند در عمل به دانشش است . [امام علی علیه السلام]

زر بافت
چهارشنبه 86/11/10 ::  ساعت 4:32 عصر

امروز 4-5 ساعت تو محوطه ی دانشگاه آرهوس قدم میزدیم. با حسرت به ساختمان ها نگاه میکریدم. هر دانشجو که از جلوم رد میشد یه آه میکشیدم. با خودم میگفتم " چی میشد منم دانشجو بودم"

نمیدونم این طلسم کی میخواد بشکنه ولی خیلی عجیبه که یکی به زور خانواده درس میخونه و یکی اجازه نداره درس بخونه.

 از این جمله دیگه حالم به هم میخوره که باید به خدا توکل کنم! خدا یا با من لجه یا از ریختم خوشش نمیاد!

دانشجو ها! خوش یه حالتون


¤ نویسنده: مریم سامی


دوشنبه 86/10/3 ::  ساعت 12:7 صبح

سلام به همگی...
 در اوج تنهایی و بی حوصلگی بودم که , مریم عزیز لطف کردو  اجازه داد بلاگ زیباش رو با نوشتهام کمی خط خطی کنم بازم مرسی از لطفت مریم  نازم....

                                                                                                           نارنجی!
امروز  2 روز از شب یلدا گذشته و 2 شب  بهchristmas مانده.
یلدا  سمبلیت  برای ایرانیان عزیز همه نزدیکان,  منزل بزرگتر فامیل جمع میشن ساعتهای خوشی رو کنار هم جشن میگیرند.
 christmasهم  اکثر مردم جهان همین حال و هوارو دارن و طبق سنتی قدیمی دور هم جشن میگیرند...
 جشن و سرور یکی از وجوه مشترک این دو شب  سنتی است. به نظر شما دوست عزیز چه وجوه مشترک دیگری وجود داره?


¤ نویسنده: مریم سامی


جمعه 86/9/30 ::  ساعت 1:25 صبح

سلام

کریسمس اومد و من تصمیم گرفتم بعد از مدتها دوباره بنویسم...حرف واسه گفتن زیاد هست ولی فقط یه جمله ی خوشگل میگم و یه کم از تجربه. نمیدونم این جمله رو دقیقآ کجا خوندم ولی عاشقش شدم...باهاتون قسمتش میکنم

"Life shrinks or expands in proportion to one"s courage."

"And the day came when the risk to remain tight in a bud was more painful than the risk it took to blossom."

میخوام به اونایی که دارن لحظه های سختی رو تو زندگیشون میگذرونن نوید بدم...یه موقع وقتی مامان بزرگم برام دعای خیر میکرد پیش خودم میگفتم اینم دلش خوشه...هیچ قشنگی ای نمیدیدم که براش زندگی کنم. پیش خودم میگفتم_خوب آخرش که چی! فردا باید بچه دار بشم بعد هم نگران آینده ی بچه بعد هم بدبختی...امروز رو واسه فردا زندگی میکردم و یا بهتر بگم زندگی نمیکردم بلکه وقت میگذروندم که زندگی بگذره...اما الان...خدا رو واقعا شکر میکنم به خاطر همه ی قشنگی هاش و به خاطر همه ی بزرگیش...وقتی میگن خدا بزرگه حالا میفهمم که خدا چطوری بزرگه...نمیدونم پاداش کدام کار خوبی هست که میبینم ولی فقط اینو بگم که این زندگی معمولیه من هر ثانیه اش لذت بخش هست. هوای تازه رو تو سینه ام میکنم و میگم خدایا مرسی که نفس میکشم...خدا واقعا کاراش قشنگه...منظورم اینه که اگه بخواد بهت چیزی بده با تمام وجودش میده...اول سختی ها رو بهش چشوند و به چشم نشون داد تا بفهمم زندگی چقدر میتونه دردآور باشه بعد هم تمام روح شادی رو بهم داد_حالا شادی رو تو تمام سلول هام احساس میکنم. اولا نگران زمستون بودم...همش میگفتم نکنه زمستونه باغ من زشت باشه ولی الان که زمستونه هنوز هر روز ازش رد میشم و میبینم که هنوز هم قشنگه ولی یه جور دیگه--میخوام بگم منم مثل تک تکه شما یه آدم عادی هستمو آدمای بد زیاد دیدم و خوبشم دیدم..._ ولی حالا عوض شدم...نظرم عوض شده...هر کسی رازشو میتونه پیدا کنه....اگه مجبور بشین به خاطر این راز همه ی زندگیتون جستجو کنین- باور کنین چشیدن این شادی حتی برای یک روز ارزشش رو داره. اشتباه نکنین. من منظورم دین نیست. فقط جای دیگه دنبالش بگردین


¤ نویسنده: مریم سامی


سه شنبه 86/9/6 ::  ساعت 3:38 صبح
سفر خدا به زمین
روزی خداوند تصمیم می گیرد که بیاید روی زمین تا ببیند بندگانش چه می گویند و چه می کنند. سوار بر سفینه خود شد و آمد بر زمین تا رسید به بیابانی که اسب سواری گله گاو بزرگی را به چرا برده بود و سخت در تلاش بود که مواظب تمام گاوهایش باشد . خداوند از آن سوارپرسید بنده من تو کیستی و اینجا کجاست؟ سوار گفت اینجا امریکاست و من یک گله دارهستم که برای تامین زندگی ام این همه گاو را به تنهائی به چرا آورده ام. خداوند گفت بنده من؛ من خدای تو ام اگر آرزویی داری بگو تا برایت برآورده کنم تنها همین یک بار است که چنین فرصتی را به تو می دهم. گله دار گفت ای خدای من آرزو دارم که پول دار شوم، یک رنچ و مزرعه بزرگ داشته باشم با ده هزار راس گاو و گوسفند وهزاران اسب؛ دلم می خواهد چند اتوموبیل لیموزین بزرگ داشته باشم، بتوانم کار کنم و هرروز زندگی ام را بزرگتر کنم و با خانواده ام خوشبخت زندگی کنم. خداوند گفت می بینم که مرد ز?­مت کش و با انگیزه ای هستی بنابراین آرزویت را بر آورده می کنم . خدواند آنچه را که گله دار در آرزویش بود به او داد و سوار بر سفینه اش شد و به سفر خود ادامه داد .

************ *****

رفت و رفت تا رسید به شهری بزرگ . در میخانه ای مردی مست با جامی شراب و غرق در خیال خود نشسته بود. خداوند به او گفت بنده من اینجا کجاست؟ تو چرا انقدر مغموم نشسته ای ، تو را چه می شود؟ او لبخندی زد و گفت خدای من اینجا عروس شهرهای جهان، پاریس است و من هم عاشقی هستم که مست و خراب عشق و شرابم و به تنهائی خود می گریم. خداوند گفت ای عاشق دلخسته بگو چه آرزویی داری بلکه بر آورده اش کنم . عاشق پاریسی گفت ای خداواندا مرا به وصال عشقم برسان اما در عین ?­ال به من لذت زندگی اعطا کن. دلم می خواهد زندگی خوبی داشته باشم، خوش باشم و بهترین شراب را بنوشم و موسیقی را گوش دهم و بهترین غذاها را بخورم و خلاصه در کنار معشوقم از زندگی ام نهایت لذت را ببرم. خداوند به بنده عاشق پیشه اش وصال عشق و زندگی خوشی را عطا کرد و رفت .

************ *****

مدتها رفت و رفت... تا رسید به بیابان برهوتی که تنها گاه به گاه کپری در آن به چشم می خورد که در آن ژنده پوشی نشسته و یا خوابیده بود. خداوند فرود آمد و از یکی از کپر نشینان پرسید بنده من اینجا کجاست تو چرا انقدر بدبختی؟ کپر نشین نگاهی کرد و گفت اینجا ایرانه. در ضمن من اصلا هم بدبخت نیستم خیلی هم خوبم و هیچ نارا?­تی هم ندارم . خداوند گفت بنده من چه نشسته ای که نمی دانی که چقدر وضعت خراب است. دلم برایت سوخت بگو چه آرزویی داری تا آنرا برآورده کنم. کپر نشین فکری کرد و با غرور گفت نه! من هیچ آرزویی ندارم. همین که هستم خوبم. خداوند دوباره گفت این آخرین فرصت توست اگر خواسته ای داری بگو شاید کمکت کنم. کپرنشین دوباره فکری کرد و ناگهان برقی در چشمانش درخشید و گفت می دانی در واقع برای خودم هیچ آرزویی ندارم. اما یک خواسته دارم که اگرآنرا برآورده اش کنی خیلی خوش?­ال می شوم. ببین آن طرف؛ چند فرسخی اینجا یک کپرنشین دیگری هست که در چادرش یک بز نگاه می دارد و با آن بزش خیلی خوش است اگر می خواهی برای من کاری کنی لطفا بز او را بکش

¤ نویسنده: مریم سامی


سه شنبه 86/8/22 ::  ساعت 6:47 عصر

به نام خدایی که در این نزدیکی است
 
به یاد قیصر امین پور که روحش شاد باد
 
لحظه های کاغذی
 
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی،زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه ای باز حوادث
در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری
 
 


¤ نویسنده: مریم سامی


جمعه 86/7/20 ::  ساعت 10:54 عصر

God, I don"t know your name.I apologize for that. But I believe in you, because I feel you every second in my heart. I know you exist because I have in my heart,because I talk to you everyday, so you are real. But I have no idea about what your name is. What ever, Jesus, alah, ahora mazda or maybe I can call you Godness..please hear me.

I write to you because last night I spoke to you but you did"nt hear me. maybe you are busy with ramazan these days or maybe you are planning for chrismas, so I decided to write a letter to you in my website. If my friends can read it, you would be able to read as well.

You know who I am. I know I am sinner. I know I"ve made a lot of mistakes, but you see I"m trying to be good. I always try. Are you reading it? ja I was saying, and you I have no one but you and you know what is going on in my heart. Please help me. I need your help because I can"t trust anybody but you, because I beleive no one can help me but you, because I believe you are the only one who can help me. please don"t leave me alone. I am really alone.

You know what is good for me, I deeply believe in that you want the best for us. please you decide about my life, give me what you think is good for me. You know what I want, please hear me. Give me some time, I have many things to tell me.

At the end, please my Godness, hear the people who need you and talk to you.

God, thanks for reading it. I have belief you will answer back. I would wait for your response..

Take care God

Hug by Maryam


¤ نویسنده: مریم سامی


جمعه 86/6/2 ::  ساعت 8:21 عصر

اول خدا بود و جهان.بعد انفجاری ایجاد شد که کهکشان ها به وجود آمدند و زمین.بعد برای قرن ها دایناسور ها زندگی کردند و خدا تصمیم گرفت موجودات دیگری خلق کند به اسم انسان و حیوان و شاید هم در کرات دیگر -خداوند به همه وسیله دفاع و معاش داده بود_پنجه و دندان و چنگال_هر کسی باید از غذای خودش میخورد...میمون از موز و ببر از  گوشت و ...ولی انسان کنجکاو بود.انسان از نسل میمون بود ولی دلش سیب میخواست ولی سیب ممنوع بود ...انسان از عطر سیب مست بود و از رنگش مدهوش...او سیب را چید

انسان دل درد بدی گرفت و از آنجا بود که انسان سختی رو شروع کرد.انسان مجبور شد چیزی تیز بسازد تا پوست سیب را بکند آخر سیب خوشمزه بود و انسان نمیتوانست از آن بگذرد پس چیزی شبیه چاقو ساخت...همان چاقو که باعث مرگ هابیل شد...حیوان های دیگر این کار را نگردند چون به چیزی که داشتند قانع بودند و از طبیعت دور نشدند ولی انسان ها مانند حیوان ها بیش از 50 حس داشتید ولی چون از طبیعت دور شد همه را از دست داد و از آن همه فقط 6 حس باقی ماندو به همین دلیل زمان وقوع زلزله رو حدس نمیزنند و میلیارد ها نفر به همین دلیل مردند و کودکان بم مردیند و انسان پر طمع شد..هابیل فرزندی نداشت و ما فرزندهای قابیل آدم کش بودیم...ژن ها به نسل ها به ارث رسید و ما حسادت داشتیم و نفرت و انسان هر دفعه به چیزی جدید احتیاج داشت و به همان میزان از اصل خود دور می افتاد و تغییر شکل میداد.اگر هنجار ساخته نمیشد و اگر جلوی انسان ها از طریق فطرتشون گرفته نمیشد دیگر انسانی نمیماند یا اگر میماند دیگر جهانی نمیماند.پس دین آمد و خدا پیامبر فرستادولی دین هم بین انسان ها تفرقه انداخت ...انسان ها کشته میشدند و میکشتند و هر کسی سعی میکرد دیگری را به زور به بهشت راهنمایی کند و اگر نمیشد کافر بود و باید میمرد ..انسان های زیادی آمدند و پیامبر شدند و بعد به آرمان های مردم تبدیل شدند و قهرمان...روزی که انیشتن فرمول E=c/m2 را کشف کرد نمیدانست که چه بدبختی ای را برای مردم به ارمغان آورده و انسان عاشق این بود که راحت زندگی کند ولی از اصل خود دور بیافتد ...ممکن است فرزندان ما مو نداشته باشند و پیشانی بلند داشته باشند.ممکن است اگر فرزندان ما را ببینید شک کنید که آیا آنها انسان هستیند!!!! 


¤ نویسنده: مریم سامی


جمعه 86/6/2 ::  ساعت 2:4 صبح

سلام...

شایعه شیپوری است که در گوش های ظن و گمان و از لبهای حسد دمیده میشود

جمله ای که 13 سال داشتم که شنیدم ولی تاثیر زیادی روی من گذاشت.

بگذریم...یک عده مثل اینکه اصلا دوست ندارند معروف بشوند.نمیدونم چرا!ولی گاهی وقتها یکی رو خیلی دوست داری و نمیخوای از دستش بدی پس همه ی حرفهای دلتو روی یه کاغذ خالی میکنی تا شاید مشکلاشو غیرمستقیم ببینه و حل کنه ولی چرا طرف نمیفهمه و بعد میره همه جا ازت حرف میزنه!من که قتل نکردم.مریم اگه داری میخونی من با تو نیستم لطفا نخونش ...گاهی وقتها لحظه از دست آدم میپره و دیگه به دست نمیاد اون لحظه خیلی گرون بود که سرش دادی گاهی وقتها حرفها زده میشه که برگشته نمیشه اون حرفها خیلی کثیفن گاهی وقتها یه دوستی رو از دست میدی که هیچ وقت نمیشه بسازیش گاهی وقتها یه مادررو از دست میدی که مادر فقط یکی هست گاهی وقتها خودتو از دست میدی اون موقع که ندونی داری مشکل حل میکنی یا میسازی!دلم میخواد برم یه جای دور که کسی از جنس زن نزدیکم نباشه.شاید برم!خدا رو چه دیدی!میرم خیلی زود

 

زندگی سخت داره میشه ها..........چه بد تازه داشت خوش میگذشت

 

 


¤ نویسنده: مریم سامی


شنبه 86/5/13 ::  ساعت 1:21 عصر

سلام به همه

سفر من به اسپانیا ختم نشد بلکه به سفری بهتر رفتم که عشق رو در وجودم احساس کردم و حالا معمور شدم تا پیام آزادی رو برای تک تک شما عزیزانم به ارمغان بیاورم ولی قبل از اون چون قول دادم میخوام از سفرم به اسپانیا بنویسم و از دوست خوبم نغمه معذرت میخوام که نتونستم زودتر در مورد اون بنویسم.

اسپانیا از نظر مناظر طبیعی خیلی زیبا بود ولی از نظر قیمت برابر با همه جای اروپا و گاهی هم گرانتر ولی با خدمات کمتر .و اگر کسی قصد سفر به اسپانیا رو داره بهش پیشنهاد میکنم پول هاشو واقعا مراقبت کنه و باید بدونه که راه های متفاوتی برای دزدی دارند.

تو شهر بارسلونا براس چند لحظه توقف کردیم و داداش مهدی از ماشین پیاده شد تا هتلی رو رزرو کنه و من و مریم تنها تو ماشین نشسته بودیم که یه مرد با موتور به ماشین ما کوبید و ایستاد و از ما خواست که پیاده بشیم تا نشون بده چطوری ماشین ما رو داغون کرده و پشت اون مردی اومد که مثلا از دعوا جلوگیری کنه در حالی که اصلا دعوایی نبود.یه حس بدی به من گفت که باید مراقب باشیم و به مریم گفتم من از ماشین پیاده نمیشم و ازش خواستم که مهدی رو صدا کنه. به محض پیاده شدن مریم مهدی سر رسید و جلو اومد.بنده خدا ماشینش رو تازه عوض کرده بود و خیلی مراقب بود که خط نیوفته و پشت مهدی رضا اومد .و موتوری یه کم چرت و پرت گفت و در رفت و از پشت دیدیم که پلاک موتور نداشت.و اون مرد که برای جلوگیری از دعوا اومده بود هم برگشت و صوت زد و صدای حداقل 4 یا 5 نفر دیگه اومد که خندیدند.خوب خدا رو شکر نقشه اشان عملی نشده بود.ولی هر لحظه طغنه میخوری تا ببینند میتونند از جیبت چیزی کش برن یا نه؟

میخوام از قیمت ها بنویسم...برای کمپینگ پایس ما شبی 120 یورو پول میدادیم که برابر با پول یه هتل 4 ستاره در دانمارک هست.

هوای اسپانیا گرم و عالی هست.و تبلیغات عالی ای دارند پس میشنهاد میکنم اگر تبلیغات یک پارک بزرگ رو دیدین و هوس کردین یه سری بزنین انتظار نداشته باشین که به همون پارک رفته باشین.مثلا چیزی که ما تو مرین لند دیدیم اصلا اون چیزی نبود که روی کارت تبلیفاتی زده بودند در حالی که ورودی آن هم قیمت با دیزنی لند بود.ولی شهر های توریستی امن تر به نظر میرسید و نه فقط اسپانیا بلکه همه جای دنیا شهر توریستی مثل هوم لند آدم هست.راستی اگه خدایی نکرده راه رو گم کنین و نوی گیشن نداشته باشین یا سوالی داشته باشین  یک روز کامل رو باید صرف کنین تا کسی رو پیدا کنین که بتونه دو تا لغت انگلیسی بلد باشه.در کل سعی کنین با ماشی شخصی به اسپانیا نرین چون رانندگی ها افتضاح هست و مشکل با جای پارک پیدا میکنین. شهر های توریستی پالاپوس و جزایر اطراف رو من بهتون پیشنهاد میکنن.

ولی اگه طرفدار غذا های دریایی هستین میتونین از ماهی های قرن دایناسور کرفته تا صدف و خرچنگ خودمون رو با پخت خوب همه جای اسپانیا پیدا کنین و اگر دوست دارین شوی دلفین ها رو ببینین و یا   با طوطی های سخن گو عکس بیندازین باز اسپانیا کشور مناسب برای این کار هست.ولی شاید ما در اروپا یه کم به قول خودمون سوسول شدیم .به هر حال اگر قصد سفر داشتین از فرانسه به بالا آرامش کامل هست و ترس از هیچ نباید داشته باشین.میخوام پارکی رو در هلند بهتون معرفی کنم به اسم والیبی walibi که اگه توyoutupe جستجو کنین و چند اسلایس از این شهر بازی وحشتناک رو ببینین...این هم برای کسایی بود که فکر میکنن خیلی شجاع هستن و میخواهند یه کم بترسند.

 


¤ نویسنده: مریم سامی


پنج شنبه 86/4/28 ::  ساعت 2:20 صبح

سلام

من از سفر برگشتم و حالا فهمیدم هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه.

از دانمارک خارج شدیم و در شهر مرزی آلمان به اسم  flensburg یه کم خرید کردیم و از hamburg به طرف هلند حرکت کردیم.پسر دایی ام رو از شهر zwalle برداشتیم تا تعداد زیاد باشه و بهمون خوش بگذره و به مقصد پاریس آن شهر رو هم ترک کردیم.تا اینجا هنوز سفر شروع نشده بود ولی به محض اینکه به پاریس رسیدیم سفر شروع شد.رو اول رو بالای برج ایفل گذروندیم و تصادفا با یک ایرانی که استاد دانشگاه روسیه بود و اقامت همان جا را نیز داشت آشنا شدیم.ارتفاع برج ایفل 300 متر بود و با ماکت ها و عکس هایی که زده بودند نشان میدادند که این برج در آن زمان چطور ساخته شده بود و واقعا جای تحصین داشت.روز دوم رو در Disneyland گذروندیم.همان پارک رؤیایی که از بچه گی خیلی از مامان شنیده بودم و آرزو داشتم یه روز برم.ولی ای کاش وقتی 8 ساله بودم اونجا رو میدیدم.تمام فیگور کارتون Disneyland طوری جلوی آدم رژه میرفتن که انگار واقعا خود سیندرلا داره کنارت راه میره با رقص های شگفت انگیز و آهنگ هایی که کارتون و کودکی رو یادآور بود.از خونه ی میکی موس گرفته تا کلبه ی رابین هود رو سرک کشیدم.عکسش رو حتما براتون میگذارم.بعد در حالی که من خیلی دوست داشتم بریم موزه ی لوور و کلیسای گوژپشت نتردام اصلا آدم حسابم نکردن و راه رو کج کردن به طرف اسپانیا.آخه خودشون همه جای پاریس رو دیده بودند.راستی یه گروه ایرانی رو هم دیدیم که 7 میلیون به یه تور داده بودند و به بدبختی داشتند پاریس رو میدیدند.و ما با دیدن این صحنه ی فجیح براشون ناراحت بودیم که چرا حاضر میشن به هر قیمتی که شده یه سفر بیان پاریس؟

تو اسپانیا هم ...........بگذارین بعدن براتون بگم.چون پر از دردسر بود

ما که پشیمونیم از رفتن به اسپانیا...حالا تا بعد براتون میگ که پر از دزده!!!الان نمیخوام بگم که چه مردمی داره و ..........آه همه چی رو که گفتم

 


¤ نویسنده: مریم سامی


   1   2   3   4   5      >

خانه
مدیریت وبلاگ
پست الکترونیک
شناسنامه

:: کل بازدیدها :: 
111934

:: بازدیدهای امروز :: 
16

:: بازدیدهای دیروز :: 
21


:: درباره من :: 

زر بافت

:: لینک به وبلاگ :: 

زر بافت

::آرشیو وبلاگ ::

فروردین 86
اردیبهشت86
خرداد86
تیر 86
مرداد 86

:: دوستان من ::

تقاطع
محمود

:: لوگوی دوستان من ::






::وضعیت من در یاهو ::

یــــاهـو

::موسیقی وبلاگ ::

:: اشتراک درخبرنامه ::