سلام
من از سفر برگشتم و حالا فهمیدم هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه.
از دانمارک خارج شدیم و در شهر مرزی آلمان به اسم flensburg یه کم خرید کردیم و از hamburg به طرف هلند حرکت کردیم.پسر دایی ام رو از شهر zwalle برداشتیم تا تعداد زیاد باشه و بهمون خوش بگذره و به مقصد پاریس آن شهر رو هم ترک کردیم.تا اینجا هنوز سفر شروع نشده بود ولی به محض اینکه به پاریس رسیدیم سفر شروع شد.رو اول رو بالای برج ایفل گذروندیم و تصادفا با یک ایرانی که استاد دانشگاه روسیه بود و اقامت همان جا را نیز داشت آشنا شدیم.ارتفاع برج ایفل 300 متر بود و با ماکت ها و عکس هایی که زده بودند نشان میدادند که این برج در آن زمان چطور ساخته شده بود و واقعا جای تحصین داشت.روز دوم رو در Disneyland گذروندیم.همان پارک رؤیایی که از بچه گی خیلی از مامان شنیده بودم و آرزو داشتم یه روز برم.ولی ای کاش وقتی 8 ساله بودم اونجا رو میدیدم.تمام فیگور کارتون Disneyland طوری جلوی آدم رژه میرفتن که انگار واقعا خود سیندرلا داره کنارت راه میره با رقص های شگفت انگیز و آهنگ هایی که کارتون و کودکی رو یادآور بود.از خونه ی میکی موس گرفته تا کلبه ی رابین هود رو سرک کشیدم.عکسش رو حتما براتون میگذارم.بعد در حالی که من خیلی دوست داشتم بریم موزه ی لوور و کلیسای گوژپشت نتردام اصلا آدم حسابم نکردن و راه رو کج کردن به طرف اسپانیا.آخه خودشون همه جای پاریس رو دیده بودند.راستی یه گروه ایرانی رو هم دیدیم که 7 میلیون به یه تور داده بودند و به بدبختی داشتند پاریس رو میدیدند.و ما با دیدن این صحنه ی فجیح براشون ناراحت بودیم که چرا حاضر میشن به هر قیمتی که شده یه سفر بیان پاریس؟
تو اسپانیا هم ...........بگذارین بعدن براتون بگم.چون پر از دردسر بود
ما که پشیمونیم از رفتن به اسپانیا...حالا تا بعد براتون میگ که پر از دزده!!!الان نمیخوام بگم که چه مردمی داره و ..........آه همه چی رو که گفتم

نمی دونین چقدر خوشحالم...یه سفر 20 روزه دوره اروپا
it seems fantastic
Imagine
John Lennon
Imagine there"s no heaven
It"s easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today...
Imagine there"s no countries
It isn"t hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
Living life in peace...
You may say I"m a dreamer
But I"m not the only one
I hope someday you"ll join us
And the world will be as one
Imagine no possessions
I wonder if you can
No need for greed or hunger
A brotherhood of man
Imagine all the people
Sharing all the world...
You may say I"m a dreamer
But I"m not the only one
I hope someday you"ll join us
And the world will live as one
A time for us, some day there"ll be
When chains are torn by courage born of a love that"s free
A time when dreams so long denied can flourish
As we unveil the love we now must hide
A time for us, at last to see
A life worthwhile for you and me
And with our love, through tears and thorns
We will endure as we pass surely through every storm
A time for us, some day there"ll be a new world
A world of shining hope for you and me
For you and me
And with our love, through tears and thorns
We will endure as we pass surely through every storm
A time for us, some day there"ll be a new world
A world of shining hope for you and me
A world of shining hope for you and 
این شعر موسیقی وب لاگم هست تقدیم به همه ی مردم ایران
چه کمر درد بدی دارم.تمام شب رو یه صندلی خوابیدم.پرستار بالا سرمه و داره خون میگیره.رو کرد بهم و گفت:خانم کوچولو میخوای یه چیزی بیارم بخوری؟
خندم گرفت گفتم:زیادم کوچولو نیستم دوازده july بیست ساله میشم.
-به هر حال یه چیزی هم خودت بخور هم به داداشت بده
رو کردم به رضا:چیزی میخوری؟
رضا گفت نه ولی همین که پرستار رفت هوس کردم یه کم قهوه بنوشم.همین که به بوفه رسیدم چشمم افتاد به سوپ.سوپ غذای سالمیه بهتره یه کم دو تامون بخوریم-دو تا کاسه میریزم تا برمیگردم برم چشمم به پنیر با طعم قارچ و کالباس می افته و ماست با طعم میوه و انواع شربت ها و شیر کاکاؤ-احساس کردم دوست دارم همشو مزه کنم پس سینی رو پر کردم.پرستار تو راهرو چشمش به سینی افتاد و لبخند رضایت زد...


رضا باز خوابید...چقدر این بشر میخوابه .حوصلم سر رفت.میرم که یه قهوه بنوشم.همیشه دوست دارم قهوه رو تلخ بنوشم ولی بی دلیل یه کم توش شیر میریزم.دلم میخواد یه چیزی بنویسم.یه قلم و کاغذ از information میگیرم و میشینم جلو تلویزیون...خوب حالا چی بنویسم؟....نمیدونم .چه حس بدی.درست مثل هفته ی پیش که فکر میکردم عاشقم ولی کسی نبود که عاشقش باشم و بهش فکر کنم-آخ که چه حس بدی بود...همش دلم تنگ میشد و نمیدونم واسه کی-بعد فهمیدم که احساس غربت دارم.پیش خودم زمزمه میکنم
از آن روزی که چشمت در دلم ریخت و لبها با کلام عشق آمیخت
من از چشمت زلال شرم دیدم و یک مریم قداست در من آمیخت
چقدر از دریا بدم میاد و از قایق سواری ...به خاطر اتفاق دیروز از شنا هم بدم میاد ...چه ساده میشه غرق شد... چه بد که جون دادن عزیزتو جلو چشمات ببینی-میخوام از فکر کردن به اتفاق های دیروز جلوگیری کنم .کتابمو میارم رو جلدش نوشته
تکوین علم نوین نوشته شده توسط آقای ریچارد واستفان.´
راستی شنیدم پمپ بنزین رو واسه بنزین آتیش زدن..ایران یه نفت که بیشتر نداره اونم سرش دعواست؟گیر خودتون هم نمیاد؟چقدر سرویس میده این ایران
(درگذشت مهستی رو به تمام دوست دارانش تسلیت میگم)